تبليغاتX
باغبانی 84 دانشگاه ارومیه

باغبانی 84 دانشگاه ارومیه

با سلام

پست جدید همراه با یک خبر جدید!

حاج کیان قصه که کم کم آماده رفتن به دانشگاه میشه تا ارشدیسم بشه بینی خود رو به دست جراحان سپرد و کمی تا قسمتی آن را کوتاه کرد!

حاجی جون قیافه نو مبارک!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 22 دی1390ساعت 16:3  توسط محمد  | 

محمد:

1- جواد جان تا حالا عاشق شدی؟
2- اگه زن بگیری چندتا بچه دوست داری؟
3- اسم بچه هاتو همین الان انتخاب کن!
4- اون روزی که با اون دختره کنار ساختمون معراج وایستاده بودی واقعا داشتی رفع اشکال می کردی؟
5- راسته میگن از سر کلاس تنظیم بلند شدی و رفتی و پیشنهاد دادی؟
6- بین کت و شلوار و زنت کدومشو انتخاب می کنی؟
7- اگه لاغر بودی چیکار می کردی؟
8- فوق لیسانس یا لیسانس؟
9- این جملات زیبارو از کجا پیدا می کنی و تو وبلاگ می ذاری؟
10- جواب یه کلمه ای بده:
زن دوم:
شیرزاد:
کیان:
لاله و لادن:
خدا یکی یار یکی:
ریش پروفسوری:
یه شاخ گل رز:
11- دیزج دقیقا کجاست؟

کیان:

۱۲- جواد تو چرا زن نمیگیری؟
۱۳- جواد تو کی زن میگیری؟
۱۴- جواد اگه زن بگیری دعواتون بشه با چی میزنیش؟
۱۵- جواد وقتی زن بگیری ما رو فراموش میکنی؟
۱۶- جواد؟
۱۷- جوااااااااااااااااد؟
۱۸- آقا جوااااااااااااااااااااااااااااااااااد؟ :)))))))))
۱۹- این قضیه دوستی تو و فتحی به کی برمیگرده؟
۲۰- کلا چند روز خدمت کردی که نرفته با کارت پایان خدمت برگشتی؟
۲۱- اولین باری که منو دیدی کی بود؟
۲۲- چرا اینقدر من و ممد رو دوس داری؟
۲۳- برنامت واسه بعد از فراغت از تحصیل و ایشالا آینده چیه؟
سارا بانو:

۲۴- چرا؟
۲۵- واقعا چرا؟
۲۶- دوست صمیمی شما تو کلاس کی بود؟
۲۷- تو کلاسمون بیشتر از شخصیت کی خوشتون میومد؟(دختر یا پسر فرق نمیکنه کی بیشتر)
۲۸- چی شد من شدم خواهر شما؟
۲۹-اولا تو کلاسمون خیلی ها از هم بدشون میومد شما از کی بدتون میومد؟راستشو بگین تعارف نکنین مطمئن هستم الان ازون شخص خوشتون میاد.
۳۰-رنگ زندگیتون چه رنگیه؟
سجاد:

۳۱- جواد جون چرا جوجه خر است؟
۳۲- جواد نظرت راجع به ازدواج چیه؟
۳۳- جواد چرا اینقد ازدواجو دوس داری؟ آخرش که چی؟ یووووووووووووووووووووووووخ آخرش که چی؟
۳۴- نظرت راجع به از بین بردن حصار ها چیست؟
۳۵- جواد بالاخره کی حصار ها رو بر میداری؟
۳۶- جواد چرا اینقدر ساندیس دوس داری؟
۳۷- جواد اونروز سر کلاس نقشه برداری با کی وکجا رفتی؟
۳۸- چرا اینقدر با مرامی؟
مرضیه :

۳۹- متولد چه سال و چه ماهی هستین؟
۴۰- چرا گرایش بیوتکنولوژی انتخاب کردین؟
۴۱-  تبریزو بیشتر دوس دارین یا ارومیه رو؟
۴۲- هم کلاسی دوران ارشدو بیشتر دوس دارین یا دوران کارشناسی رو؟
لیلا:

۴۳- تو بچگی دوست داشین وقتی بزرگ شدین چیکاره بشین؟
۴۴.به چه کسی میگین آدم موفق؟(موفقیت از نظر شما؟)
۴۵.کدوم رفتار رو از صمیمیترین دوستتون ببینین برای همیشه کنارش میذارین؟یا تحت هیچ شرایطی نمیتونین صمیمیترین دوستتون رو برای همیشه کنار بذارین؟
۴۶.تا حالا سر کسی داد کشیدین؟اگه آره میتونین بگین سر چی بوده؟

میثم:

۴۷- آیا دوست داشتی به جای باغبانی منابع طبیعی میخوندی؟
۴۸- بزرگترین آرزوت(به جز ازدواج) تو زندگیت چیه؟
۴۹-به نظرت نسبت به سال 84 چقدر تغییر کردی؟
۵۰- علم بهتر است یا ثروت؟
۵۱- دوست داشتی تو اون ساندویچی مشهور(ماکارونی) جای من بودی؟ اگه بودی چه حالی بهت دست میداد؟
۵۲- از مدرس تا مدرس چقدر راهه؟
۵۳- نظرت راجع به این بیت : اولماز اولماز اولماز نارنجی باشماق ...اولماز. چیه؟
۵۴. لقب سهراب بین بچه ها نفر بر بود. آیا تو هم لقب داشتی؟ اگه داشتی چی بود؟(نگو که نداشتی)
۵۵. تو زندگی هدفی داشتی که بهش نرسیده باشی(صرفه نظر از ازدواج)؟
۵۶. برات آرزوی موفقیت دارم در تمامی مراحل زندگی

لادن:

۵۷-چرا بیوتکنولوژی رو انتخاب کردید
۵۸-چرا میخواید باز برگردین به طرف رشته اصلی تون و گلخونه احداث کنید
۵۹-کدوم غذا رو بیشتر دوست دارید و آیا بلدید خودتون هم اون غذا رو درست کنید
۶۰- چرا تو سمینار دکتر فلاحی شرکت نکرده بودید

+ نوشته شده در  یکشنبه 11 دی1390ساعت 18:2  توسط محمد  | 

نظر به اینکه اطلاعات رسیده به اینجانب حکایت از یک شایعه عجیب دارد لازم دانستیم پاسخگویی کنیم! خبر رسیده برخی ها دلیل اختلاف من و فرزاد صفری را شخص خاصی دانسته اند همین جا به اطلاع می رسانیم به دلیل یکی از رفتارهای فرزاد من اختلافی با ایشان پیدا کردم و اصلا هیچ شخصی دلیل این اختلاف نبود. ضمن آنکه همه دوستان می دانند اینجانب به چه میزان از همان شخص متنفر بوده و هستم بنابراین به اطلاع می رسانم خوشبختانه اینجانب هیچ گاه به خاطر یک شخص خاص! با فرزاد مشکلی نداشته و ندارم فلذا احتمالا این هم یکی از همان ترفندهای آن شخص به ظاهر انسان است.

والسلام علیکم

محمد

+ نوشته شده در  سه شنبه 29 آذر1390ساعت 15:44  توسط محمد  | 

نظر به اینکه سرکار خانم غفوری جدیداْ به جمع برو بچه های وبلاگ باغبانی ۸۴ پیوستند یه پست می ذاریم البته به جان خودمان اصلا فکر نکنین منتظر بهانه بودیم تا پست بگذاریم باور کنین!

خب موضوع پست امروزمون برای خیلی ها جالبه!

مصاحبه با جواد احمدی دیزج!

شما می تونین تا دوهفته بعد از ۱۶ آذر یعنی روز دانشجو! سوالاتتون رو از جواد بپرسین!

منتظر کامنت های شما عزیزان هستیم

+ نوشته شده در  چهارشنبه 16 آذر1390ساعت 12:22  توسط محمد  | 

نظر به اینکه ما هی زدیم تو کار خبر جدید و هی خداروشکر خبر خوب دستمون می رسه خدمت دوستان خبر جدیدی داریم که همه رو خوشحال می کنه!

جون داداش نمی گم آقا یه انعامی چیزی به جون تو نمیشه آقا نزن چرا می زنی خب می گم ای بابااااااااااااااااااا

خبر جدید اینکه وحید آذرنیوتور همکلاسی دوست داشتنی و عزیزمون استخدام دولتی شد. باغبانی ۸۴ این موفقیت رو به وحید عزیز تبریک می گه وحید جون حالا دیگه کارمندذی شیرینی یادت نره!

امیدواریم در همه مراحل زندگی خوب و خوش و موفق باشی!

+ نوشته شده در  شنبه 28 آبان1390ساعت 10:29  توسط محمد  | 

کاش یک عمر، نه ، یک لحظه پناهم بودی

همدم آنی از این ثانیه هایم بودی

کاش آگه ، تو ولو قدر دمی زودگذر

پشت دریای پر از اشک نگاهم بودی

کاش این کاش بجز کاش حقیقت هم بود

کاشکی منتظرم چشم براهم بودی

من که پاک از گنه عشق شدم بعد از تو

لیک ای کاش تو هر روز گناهم بودی

کیانوش سفری

زندگی پر از کاشهایی ست که اگر به واقعیت می پیوستند شاید امروز من و تو دیگر بهانه ای برای بیاد هم بودن نداشتیم!  بگذریم امسال پاییز را دیر تر فهمیدم شاید بخاطر اینکه میترسیدم درخت گردوی حیاط خانه مان را نگاه کنم و زرد شدن برگهایش را ببینم! شاید میترسیدم گذر زمان گرفتار حسرتی بیش از اینم کند . روزها مثل همیشه یکی یکی می آیند و میروند و آنچه عاید ماست فقط تار های خسته ای ست که رنگ رخ میبازند زیر برف روزگار . هرچه بیشتر میگذرد بیشتر با معنای واژه ی جبر خو میگیرم بیشتر به سرنوشت ایمان می اورم  و ... راستش  بیشتر پیر میشوم! آری پیر میشوم! پیر میشوی ! میدانی نه تقصیر توست نه من بازی سرنوشت را میگویم همه مان را آلوده خود کرده بی پدر . قماری ست بدون برد . یک قمار اجباری که همگی درگیرش شده ایم از سالها پیش از آن روز هایی که سردی دی آغاز شد از آن روزهایی که برف بهمن دامن گیرمان شد از آن روزهایی که نوروز برایمان جز سیب و سبزه و سماق معنی دیگری نداد. بگذریم . بگذریم هرچند راستش خسته شده ام آنقدر در این سالها گذاشته ام و گذشته ام! آنقدر بی هدف عصر های پاییز ته سیگارم را زیر کفش و روی آسفالت خیس کوچه گیر انداخته ام. آنقدر به تو فکر کرده ام آنقدر با فکر تو مرده و زنده شده ام. آنقدر ، این واژه لعنتی آنقدر را تکرار کرده ام. آنقدر...
چند وقت پیش در اندیشه ات بودم
آنقدر که دیدم:

بانو
گیسوانت غرق بادند
تو غرق بادبادک ها
_ و من:
محو تماشای تو _
و در این میانه چه غوغایی بپا کرده اند مردمک های ما...


من ا... توفیق

عصر یک جمعه ی دلگیر و پر از خستگی پاییزی

حاج کیان پاشا

+ نوشته شده در  جمعه 13 آبان1390ساعت 18:47  توسط کیان  | 

نظر به اینکه خیلی وقته پست نذاشتیم و یک عدد اینترنت مجانی از نوع دانشگاهی گیرمان آمده گفتیم یک پست بذاریم کی به کیه! در این مدت که ما بودیم!!! خبر خاصی نبود فقط یک عدد نسل دومی باغبانی به جمع باغبانان اضافه شد که مربوط میشه به سرکار خانم رستمی! این سرکار خانم رستمی سال های سال با ما همکلاسی بوده و اگر یادتان باشد ۱۷ سال پیاپی در جمع ما بود به هرحال از صمیم قلب به ایشون مادر شدن رو تبریک می گیم! بگذریم! خبر خاصی نیست سرکار خانم نینا دیروز به بچه ها شیرینی متاهل شدن رو دادن(بماند که من قبلا ۷ بار ازشون شیرینی گرفته بودم). از خانم ها محمدی و نایبی و پاشایی و ... هم خبر خاصی در دسترس نیست. جواد احمدی همچنان زنده ست و در حال مصرف اکسیژن می باشد طبق خبرها بیش از نیمی از اکسیژن مصرفی جهان در شش های جواد می باشد. میثم میاد اورمیه و میره ما هم گوسفند دیگه میثم خان!!! یه خبری چیزی گاوی گوسفندی شیرزادی چیزی جلو پات می کشتیم حاجی چرا نگفتی آخه؟

سجاد دیروز تهران بود و در منزل اینجانب به سر می برد و کلی شب گردی کردیم! از وحید خبرهای خوشی می رسد ولی به دلیل آنکه هنوز قطعی نشده از بیان آن معذوریم.

کیان رفته رشت چرا نمی دانیم احتمالاْ داره عاشق میشه داره عادت می کنه ...

بهزاد خان وقت ندارن و درگیر شغل آبا و اجدادی خود هستند.

سرکار خانم مرضیه هم احتمالا مشغول تحصیل هستند و خوشبختانه به همراه خانم ذکیه مرتب به وبلاگ سر می زنند.

سرکار خانم کارگر هم یه مدتیه نیستن چرا نمی دانیم!

راستی بچه های گل گلاب همکلاسی های محترم شماره اینجانب عوض شده به چند نفر گفتم اونایی که نمی دونن هم می گم که بدونن!

۰۹۱۲۵۳۷۲۵۹۶

+ نوشته شده در  پنجشنبه 5 آبان1390ساعت 10:34  توسط محمد  | 

بازم دایی شدم مهدی یار خان به دنیا اومد جالب اینه که تاریخ تولدش دقیقا مثل من ۱۵ مهره! خوشحالم که یه ۱۵ مهری دیگه رو از نزدیک خواهم دید(البته بماند که نمی دونم کی می بینمش)
+ نوشته شده در  یکشنبه 24 مهر1390ساعت 17:31  توسط محمد  | 

بعضی وقت ها مجبوری، مجبوری حرف هایی بزنی و کارایی کنی که دوستشون نداری! بعضی وقت ها مجبوری با آدم هایی بگی و بخندی که ازشون متنفری!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 12 مهر1390ساعت 12:32  توسط محمد  | 

مهر یعنی مدرسه! یعنی درس و دانشگاه، یعنی بازم دوباره...

باز آمد، بوی ماه مدرسه، بوی بازی های راه مدرسه!

+ نوشته شده در  دوشنبه 4 مهر1390ساعت 11:44  توسط محمد  |